|
|
|
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفتمادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 5 دی1390
ساعت 0:3 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غــــزل بدم نبض دل عـــاشقمو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو نبودنت مرگ منه راهــــی ایـن سفر مشو نزار که عشقه منو و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین که باز غنچه می دن ترانه هام اگر چه من به چشم تو کمم /قدیمیم/ گمم آتشفشان عشقمو دریای پرتلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمی کنم ببین
+ نوشته
شده در پنجشنبه 17 آذر1390
ساعت 23:53 توسط احسان
|
|
| |
|
|
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان........
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در پنجشنبه 17 آذر1390
ساعت 23:30 توسط احسان
|
|
| |
|
|
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.» .......
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در شنبه 28 آبان1390
ساعت 23:34 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یک آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟ ...............
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در چهارشنبه 4 خرداد1390
ساعت 21:5 توسط احسان
|
|
| |
|
|
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند........................
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در سه شنبه 3 خرداد1390
ساعت 13:5 توسط احسان
|
|
| |
|
|
مردی حجّاج را گفت که دوش در خواب چنان دیدم که اندر بهشتی. حجّاج گفت: اگر خوابت راست باشد، بیداد در آن جهان بیش از این جهان باشد
زشترویی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد. .......
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در جمعه 29 بهمن1389
ساعت 10:57 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| اول از
همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،
و اگر هستی، كسی هم به تو عشق
بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت
كوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از كسی
نیابی.
آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید،
اما اگر پیش آمد،
بدانی
چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی. . . .....
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در جمعه 29 بهمن1389
ساعت 0:57 توسط احسان
|
|
| |
|
|
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در سه شنبه 21 دی1389
ساعت 0:29 توسط احسان
|
|
| |
|
|
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. 
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 5 دی1389
ساعت 12:49 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| 
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 9 آبان1389
ساعت 13:13 توسط احسان
|
|
| |
|
|
|
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم … جلوی من دو بچه کوچک ، پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .
پسرک لابس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .
....
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در چهارشنبه 5 آبان1389
ساعت 2:5 توسط احسان
|
|
| |
|
|
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و .......
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در پنجشنبه 22 مهر1389
ساعت 21:37 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| خدايا رحمتي كن تا ايمان نام و نان برايم نياورد قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمان افكنم تا از انها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار ميكنند نه از انها كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند
دكتر شريعتي
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:42 توسط احسان
|
|
| |
|
|
|
توماس
هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در
بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش
کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ
بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک
بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:27 توسط احسان
|
|
| |
|
|
|
زاهدی گوید: جواب
چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه
لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال
ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که ...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:26 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم . زن
قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم
شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را
میگیرد. زن گفت :.... اشکال ندارد ! زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود ! قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز .....
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:26 توسط احسان
|
|
| |
|
|
| 1-پیشداوری اولین خصوصیتی که در ما وجود دارد، پیشداوریهای
فراوان نسبت به بسیاری از امور است. اگر هر کدام از ما به درون
خودمان رجوع کنیم پیشداوریهای فراوان میبینیم. این پیشداوریها
در کنش و واکنشهای اجتماعی ما تاؤیرات منفی زیادی دارد. معمولا
وقتی گفته میشود پیشداوری، بیشتر پیشداوری منفی محل نظر است
ولیآؤار مخرب پیشداوری منحصر به پیشداوری منفی نیست. پیشداوریهای
مثبت هم آؤار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبینیهای نابهجا که
نسبت به برخی افراد و قشرها و لایههای اجتماعی داریم.
2-جزمیت و جمود نوعی
جزمیت (دگماتیسم) و جمود در ما ریشه کرده است. من اصلا تحقیقات
روانشناختی و تحقیقات تاریخی در اینباره ندارم که چرا ملت ایران
تا این حد اهل جزم و جمود است. یعنی واقعیت آن برای من محل انکار نیست ....
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:25 توسط احسان
|
|
| |
|
|
|
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است. اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.
عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند:...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:22 توسط احسان
|
|
| |
|
|
|
روزی
یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور
شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم
نداشتند.ت و این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت
مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم، اونجا ...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در دوشنبه 12 مهر1389
ساعت 1:19 توسط احسان
|
|
| |
|
|
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در شنبه 10 مهر1389
ساعت 12:59 توسط احسان
|
|
| |
|
|
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در چهارشنبه 7 مهر1389
ساعت 0:9 توسط احسان
|
|
| |
|
|
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و چیزهایی را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 18:9 توسط احسان
|
|
| |
|
|
مامان - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام … - باشه . - مامان - بعله ؟ - من شیر می خوام
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 12:57 توسط احسان
|
|
| |
|
|
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقات...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:41 توسط احسان
|
|
| |
|
|
به درخواست دوستای گلم چند تا مطلب روانشناسی میذارم ممنون میشم بخونید .
خانمها :
رازهاي او را هيچ گاه به کسي نگوييد ، آن رازها تنها براي گوشهاي شما هستند.
زوج هاي ازدواج کرده اي که به يکديگر عشق مي ورزند، هزاران پيام به يکديگر مي دهند، بدون اينکه حرف بزنند، گاهي سکوت بيانگر خيلي حرفهاست.
گاهي به او بگوييد که عاشقش هستيد و بدون او کامل نبوديد.
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:32 توسط احسان
|
|
| |
|
|
1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. ۲-سعی کنیم بیشتر بخندیم. ۳- تلاش کنیم کمتر گله کنیم. ۴- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم. ۵ -گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم. ۶ – بیشتردعا کنیم. ۷ -در داخل آسانسور و راه پله و… باآدمها صحبت کنیم. ۸- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم. ۹- لذت عطسه کردن را حس کنیم. ۱۰- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
. .
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:19 توسط احسان
|
|
| |
|
|
سالها دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث برده بودند زندگی می کردند. آنها یک روزبه خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و پس از چند هفته سکوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید، نجار گفت: "من چند روزی است دنبال کار می گردم فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمی کمکتان کنم؟ "برادر بزرگتر جواب داد : "بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را بکنند و این نهر آب وسط مزرعه ی ما افتاد و ..
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:14 توسط احسان
|
|
| |
|
|
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت.چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :" آه این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم.جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:12 توسط احسان
|
|
| |
|
|
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود ...
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در یکشنبه 28 شهریور1389
ساعت 1:7 توسط احسان
|
|
| |