وراجی
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
ادامه نوشته
یک آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟ ...............
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:5 توسط احسان
|
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر و بهبود زندگی انسان باشد .