دانه
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
.......
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:34 توسط احسان
|
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر و بهبود زندگی انسان باشد .