پسرک بیسکویت فروش
پسرک بیسکویت فروش


خانم تورو خدا بیاین بیسکوییت بخرین ارزونه فقط
پنجاه تومان
زن به او مینگرد و در حالی که به وی مینگرد فقط میگوید:
یک
دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟
-آره
خانم من همیشه اینجام فردام می یام و واسه شما صد تا بیسکوییت نگه میدارم
سلام
آقا پسر ....
لطفا بیسکوییتای منو بده که زود باید برم
پسرک از
اینکه صد تا بیسکوییت را یک جا فروخته و میتواند مادر بیمارش را به نزد
پزشک ببرد خوشحال است.
-سلام پسرم آماده شم بریم دکتر
در یک لحظه
دست پسرک در جیبش گیر میکند و جز یک سوراخ بزرگ چیزی در آنجا پیدا نمیکند
در
آن طرف شهر پسری در پیتزا فروشی مشغول خوردن پیتزاست
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:28 توسط احسان
|
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر و بهبود زندگی انسان باشد .