راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»



ادامه نوشته

تغییر اوضاع

 

روزی پادشاهی سنگ نسبتا بزرگی را بر گذرگاهی باریک قرار داد، به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند. خود نیز به کمین نشست تا واکنش مردم را ببیند. مدت ها گذشت... همه با دردسر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند. روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید. کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود... ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد. کیسه را باز کرد. نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی. در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به روزگار، زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد.
 

فقط چند آرزوی دیگر

روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .همگي ترو تازه!...بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد

خدایا شکرت

روی نیکمت پارک نشسته بود و به لباسهای  کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد .ماشین گران قیمتی جلوی پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از ان پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغو ش داشت باز کرد با حسرت به آنها تگاه کرد و آه کشید . انها کودک را روی تاب  گذاشتند . وای خدا ! چه می دید !پسرک عقب مانده ذهنی بود .با نگاه به جستجو یفرزندش پرداخت . او را یافت که با شادی ا زپله های سر سره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .

چهار چیز را نمی توان بازگرداند


زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

ادامه نوشته

داستان رز

اين داستانك رو پيشنهاد ميكنم بخونين

http://aks98.com/images/qddk5jy4vuc6boysw3fy.jpg

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

...

ادامه نوشته

امید

http://aks98.com/images/0ac2yuvzamin7ppl09w7.jpg


تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

ادامه نوشته

باغ انار

http://aks98.com/images/jqigb5gf7uvfg3qi2oj7.jpg

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!.....

ادامه نوشته

من بی حیا نیستم

http://aks98.com/images/ixsu98kmb40yl7egjk9p.jpg

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.

ادامه نوشته

خرید شوهر

http://aks98.com/images/iaxsejo3okr8iv9sja.jpg

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

ادامه نوشته

راز خوشبختی

http://aks98.com/images/aroy0mplw5ve79ghxv5.jpg

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که ...

ادامه نوشته

مجتبي قاسمي - دلتنگ توام

ميدونم تو اين وبلاگ جاي آهنك نيست

ولي اين آهنگو دوستم خونده، آهنگه قشنگيه

اميدوارم خوشتون بياد

http://aks98.com/images/uyftgnz19ta98bjycbgl.jpg

ادامه نوشته

خودموني

http://www.up.vatandownload.com/images/ll317btysrk1y98zd01b.jpg

هر کداممان پی بهانه ای گذرمان به اینجا افتاد. هر کداممان برای پیدا کردن چیزی، شاید برای به خاطر آوردن چیزی، برای مرور کردن یادی قدیمی، پایمان را توی این کوچه گذاشتیم.

هر کداممان پی چیزی آمده بودیم؛ پی عشقی ممنوعه شاید

...

ادامه نوشته

تربیت قبل از تولد

http://www.up.vatandownload.com/images/1ffm2byauzk6d3enbodg.jpg

مـلامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است .
وى در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نـسـبـت به حرام و حلال , دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشدکند.مـحمدباقر, فرزند ملامحمدتقى , کمى بازیگوش بود.شبى پدربراى نماز و عبادت به مسجد جامع اصـفـهـان رفـت .

...

ادامه نوشته

آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود

http://www.up.vatandownload.com/images/dmwmj0twzr0g6mgn2.jpg

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

...

ادامه نوشته

دو گدا

http://img.tebyan.net/big/1387/12/23817417217566315017798127233144148176109104.jpg

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

...

ادامه نوشته

زیرکی بهلول

http://www.up.vatandownload.com/images/1bp62r5ekori9lifjae1.jpg

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.

شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت :

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که ....

ادامه نوشته

فقط خودتان باشيد

http://www.up.vatandownload.com/images/2t1pltrhfoy92xcc5gmg.jpg

اگر مهربان باشید، آدمها شما را به خودشیرینی متهم می کنند! 

اما شما همچنان مهربان بمانید.

اگر با دیگران رو راست باشید. دیگران شما را فریب خواهند داد!

...

ادامه نوشته

پسرک بیسکویت فروش

http://www.up.vatandownload.com/images/sgw8ee22za3sfb5rmtp.jpg

خانم تورو خدا بیاین بیسکوییت بخرین ارزونه فقط پنجاه تومان

زن به او مینگرد و در حالی که به وی مینگرد فقط میگوید:
یک دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟

ادامه نوشته

اندکی آهسته، شاید این فواره از اوج به زیر افتادست!

http://www.up.vatandownload.com/images/y0hm58ruj85rhjbyo3ry.jpg

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 30 دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

...ش

ادامه نوشته

مادر زن

http://www.up.vatandownload.com/images/8xfdg7p61kvaxemst6tj.jpg

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.



يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

...

ادامه نوشته

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت... !!

http://www.up.vatandownload.com/images/uoryea6ajnyf1ar2mltn.jpg

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

...


ادامه نوشته

ياد پدر

http://www.up.vatandownload.com/images/tadgavk3x5mbwtk5ln3p.jpg

پدرم اين جوري بود وقتي من :

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

...

ادامه نوشته

قدرت دعا

http://www.up.vatandownload.com/images/p03qx4zv2hw14c5fpykn.jpg

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .

ادامه نوشته

دزد جوانمردی!

http://www.up.vatandownload.com/images/xu77b1oio9ts4kq6ng9.jpg

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...

ادامه نوشته

تصویر آرامش

http://www.up.vatandownload.com/images/lf236o40tq7kk3ejb4.jpg

ادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

...

ادامه نوشته

موهبت الهی

http://www.up.vatandownload.com/images/mi94wej8gp36szg3dfhz.jpg

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت

باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم.

...

ادامه نوشته

دریا باش

http://www.up.vatandownload.com/images/zsalyb5zhtky7ygsuful.jpg

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده


راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

...

ادامه نوشته

خانه ای با پنجره های طلایی

http://www.up.vatandownload.com/images/lrvycz220b6au42a98.jpg

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

...

ادامه نوشته

مرا ببخش

http://www.up.vatandownload.com/images/czk12wstq04lhw224kww.jpg

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

ادامه نوشته